تبليغاتX
...آبــــــ جــــاریـــــــ








...آبــــــ جــــاریـــــــ

...بســمـــــــ اللّـه

با سلامــــ....

همونطور که قرار بود این بخش رو به طور رسمی راه اندازی می کنمـــ...

طبق نوشته ی قبلی: قصد دارم در این بخش ترانه های خاطره انگیز رو بنویسم و از شما خواهش کنم اگر خاطره ای داشتین در صورت تمایل برای ما هم تعریف کنید...

منتظر پیشنهادات و خاطراتتون هستم...



آسمون بغضش و خالی میکنه..........................آدم و حالی به حالی میکنه

کوچه ها رنگ زمستون میگیرن..........................شیشه ها بخار و بارون میگیرن

آدما چترهاشون و وا میکنن..........................گریه ی ابر و تماشا میکنن

نمی خوان بی هوا خیس آب بشن..........................زیر بارون بمونن خراب بشن

زیر بارون بمونن خراب بشن

اما تو چترت و بستی کبوتر..........................زیر بارونا نشستی کبوتر

رفتی و سنگها شکستن بال تو..........................اومدی هیشکی نپرسید حال تو

بعضی ها دشمانای خونی شدن..........................بعضی ها غول بیابونی شدن

بعضی ها می گن که بارون کدومه..........................بوی نم، شر شر ناودون کدومه؟

حالا تو سایه نشینی مثل من..........................خوابای ابری میبینی مثل من

چقدر اینجا می خوری خون جگر..........................کبوتر غذات رو بردار و بپر

کبوتر غذات رو بردار و بپر


اگر یادتون باشه این آهنگ رو "فریدون آسرایی" چندین سال پیش خونده بود و من هم اون زمان خیلی این آهنگ رو دوست داشتم... یادش بخیر دوران دبیرستان... اون زمان هر وقت هوا بارونی می شد اولین کاری که میکردم گوش دادن به این آهنگ بود... شما هم اگر چیزی یادتونه خوشحال میشم که برای ما هم تعریف کنید...
نوشته شده در جمعه 1391/02/15ساعت 23 توسط ميثمــــ...|



تاریک بود... غربت از در و دیوار شهر بالا میرفت و ظلمت فریاد میکشید...

صدایی نبود... هیچ صدایی، ولی بوی بغض فضای شهر را در بر گرفته بود، آسمان سیاه بود، سیاه تر از همیشه، گویی شب هم پیراهن سیاه بر تن کرده بود...

ناگهان زجه ی سوزناک دختر بچه ای سکوت را شکست... و باز هم ناگهان زجه شد بغض با صدای هیس...

صدا آرام گفت: هیس... میخواهی وصیت مادرت به بار ننشیند دلبندم؟ هیس... آرام باش عزیزکم این شهر نباید بیدار شود، این مردمان باید بخوابند در این شب، همانطور که با بوی آتش به خواب رفتند دخترم، جگر گوشه ی بابا برای گریه بی تاب  نباش... روزی میرسد که اشک هایت نه تنها شهر را بیدار نمیکند بلکه نوای ناله ات برای مردان و زنان می شود لالایی، بی تاب نباش نازنینم اینجا تازه اول راه است، تو باید خود را برای ام المصائب شدن آماده کنی... بی تاب نباش...

شهر خواب بود... اما ناشنوایان هم صدای گریه های در و دیوار را می شنیدند... نابینایان هم اشک های آسمان و زمین را میدیدند... میدیدند و می شنیدند اگر... اگر خواب میگذاشت، اگر...

از کوچه ای چندین نور به چشم می خورد... نور هایی که آرام آرام کم سو میشدند و آب میشدند و اشک میریختند، اشک می ریختند بی صدا...

وای... وای از این غربت... وای از این ظلمت... وای از این بغض... وای از این سکوت... وای...

مردی با صلابت، بزرگ، با ابهت... ولی قد خمیده، شکسته... پیش می آید با تابوتی بر دوش...

تابوتی سنگین تر از در خیبر... تابوتی که مادر عصمت، مادر لطافت، مادر طهارت، مادر خوبی ها، مادر مهربانی ها در آن خفته... چقدر سنگین است این تابوت...

چگونه میتوانم غریبانگی مرد و فرزندان بهترین خانم عالم را در هنگامه وداع بنویسم و اشک نریزم... جاری نشوم...

آب نشوم... چگونه؟!


همینطور اومد و من هم نوشتم بدون هیچ پاک نویسی...

میشد زیاد تر هم نوشت اما من نتونستم... برای هر خط این متن، توی ذهنم صفحه صفحه حرف داشتم ولی نتونستم... چطور میشه از تشییع پیکر خانمی نوشت که سه امام در... . نمیشه...

این متن رو تقدیم میکنم به امام حسن مجتبی(ع) که دلش بیشتر از بقیه پر بود... التماس دعا.

« اللهم العن اول ظالمٍ حق محمد و آل محمد(ص) »

نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/17ساعت 1 توسط ميثمــــ...|



سلامــــ...

شاید کمی دیر ولی به هر حال اومدم...

دوست داشتم با مطلبی شاد و پر انرژی سال جدید رو شروع کنم اما نشد و تقدیر چنین رقم زد که در ایام سوگواری ام ابیها، حضرت صدیقه(س) وبلاگ رو بروز کنم...

ترنم جاریــــ... بخش جدیدیه که میخوام در سال جدید راه بندازم و امیدوارم خوشتون بیاد.

قصد دارم در این بخش ترانه های خاطره انگیز رو بنویسم و از شما خواهش کنم اگر خاطره ای داشتین در صورت تمایل برای ما هم تعریف کنید...

این بخش به دلیل ایام فاطمیه فعلاً آپ نمیشه...

نوشته شده در جمعه 1391/01/11ساعت 0 توسط ميثمــــ...|



سلامـــــ...

این آخرین سلامیه که در سال ۹۰ به شما میدم... واین مطلب هم آخرین مطلب این وبلاگ در سال نوده...

خیلی دوست داشتم که آخرین مطلبی که در سال نود آپ میکنم از مطالبه «دلم میگه» باشه به همین دلیل در اولین ساعات از آخرین روز سال نود اومدم پای کامپیوتر تا ببینم دلم چی می خواد بگه...

امسال سالی بود که شاید تا آخر عمرم ازش یاد کنم و به رفقا و خانواده و شاید بچه هام از خاطراتش به عنوان خاطرات سربازی تعریف کنم، اما... اما میخوام در آخرین شب امسال به طور جدی یک نگاهی به خودم و کارهایی که در این سال انجام دادم بندازم و کلاه خودم رو قاضی کنم که... واقعا من از ۲۰ نمره به خودم چه نمره ای میدم؟ واقعا لیاقت چه نمره ای رو دارم؟ امسال چقدر آدم بودم؟ چند ماه... چند روز... چند ساعت... چند ثانیه، به اندازه توقعاتم ظاهر شدم؟ چقدر مفید بودم؟ چقدر تونستم حداقل به اطرافیانم ضرر نزنم؟ اصلا روم میشه اون دنیا از این سالی که داره به آخر میرسه به عنوان عمرم یاد کنم؟

راستش هرچی فکر میکنم میبینم که فقط به یک نقطه و یک جواب برمی خورم اونم اینه: «خجالت»...

فقط همین... راستش من امسال بیشتر از هر سال دیگه ای سعادت پابوسی آقا امام رضا(ع) رو داشتم، اما... همون زیارتها هم برام جز خجالت چیزی نبود... نمیدونم که چطور میتونم با این عرق شرم کنار بیام... نمی دونم...!

آخرهای سال جزو بدترین روزهای عمرم بود، بدترینهایی که هرگز فراموش نخواهند شد و نباید فراموش بشن تا شاید باعث تکرار نشدنشون بشن... شاید دلیل اینکه خاطرات بد هیچ موقع از ذهن پاک نمیشن همین باشه که از تکرارشون جلوگیری کنه، شاید...

نمیدونم که شما چه اعتقاداتی دارین ولی در هر حال می تونید در هر حالتی برای خودتون ایده آلی داشته باشید... امیدوارم سال نود کاملا با خواسته هاتون یکی باشه و بتونید بهترین نمره رو به خودتون بدین... اگر هم مثل من جرات نمره دادن و محاسبه رو ندارید، عیبی نداره در عوض میتونید از اشتباهاتتون استفاده کنید تا در سال جدید دیگه تکرارشون نکنید...

من که رفوزه ام... با این حال خوشحال میشم در قسمت نظرات بهم تقلب برسونید و آخرین نظرات سال رو برام بفرستید...

در آخر برای تمام دوستان سالی توام با خوشی و صحت کامل روح و تن و نمره ی بالا، آرزومندم...

من رو هم از دعاهای سر سفره هفت سین بی نصیب نذارید...

« سال نو مبارکــــ... »

نوشته شده در دوشنبه 1390/12/29ساعت 2 توسط ميثمــــ...|



 

این بار می خوام برای آقامون شعر بذارم... آقایی که فقط توی قسم ها و شعارها و اتفاقات و... خلاصه توی بدبختیامون یادش می افتیم و تازه می فهمیم که کسی هم هست که به امیدش و به اراده اش نفس میکشیم و زندگی می کنیم.

 می خوام برای یک بار هم که شده توی این شب عیدی و توی این ترافیک کار و خرید و دغدغه های مختلف که آدم به همه چیز فکر میکنه، شما رو یاد یک آقای مهربون و کریمی بندازم که بیشتر از امثال من که فقط ادعای انتظار داریم منتظره... منتظره آدم شدن و آماده شدن ماست، تا ظهور کنه و دنیا رو نو کنه با قدومش، با عدالتش و با تمام خوبی های وصف نشدنیش...

این شعر رو میذارم تا یادمون باشه که نوروز ما شیعیان در راهه، بهار ما هنوز نرسیده و وقتی رسید، تازه میفهمیم بهار یعنی چی...

پیشاپیش نوروز شیعی رو به تمام عالم بشریت تبریک میگم...


« سفره ی سنگ »

 

تا بود غم بود تا بود تا هست

تا روزهامان دور از شما هست

 

ما بی ستاره ماییم تنها

تنهایی ما تا ناکجا هست

 

شنبه دوباره تا پنجشنبه

مله بسازیم با نیست یا هست...

 

...این جمعه بی تو (با) چشم پر درد

این جمعه یعنی روز شما هست؟

 

بیچارگی ها پایان ندارد

تا که نیایی تا که خدا هست

***

ما با امیدت دلخوش ترینیم

تا که محرم تا کربلا هست

 

این نخل زنده است با مشک سقا

تا جوی خون آن دستها هست

« شاعر: علیرضا لک*** کتاب: در هجای دوم تو »

نوشته شده در شنبه 1390/12/27ساعت 2 توسط ميثمــــ...|



 

داشتم ایمیل هام رو چک میکردم که دیدم یک بنده خدایی (یکی از دوستان شفیق بنده) یک ایمیل فرستاده و آخرش هم گفته به دوستان خودتون فوروارد کنید، از اونجاییکه دیدم مطلب خوبیه تصمیم گرفتم بذارمش توی وبلاگ امیدوارم که این متن کمی در طرز فکرمون تاثیر بذاره...


در روزگاری که بهانه های بسیار برای گریستن داریم  شرم خندیدن، به  مضحکه هم میهنان مان را بر خود نپسندیم.  کار سختی نیست نشنیدن، نخواندن و نگفتن لطیفه های توهین آمیز...با اراده جمعی این عادت زشت را به ضدارزش تبدیل کنیم.  « رخشان بنی اعتماد » 

«بقیه مطلب را در ادامه مطلب بخوانید»


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/24ساعت 16 توسط ميثمــــ...|



« یک مشت حقیقت »

* وقتی جوراب پاته، حتمادمپایی دستشویی خیسه!


* موقع فوتبال نگاه کردن هشتاد دقیقه میشینی چش تو چش تلویزیون هیچ
اتفاقی نمی افته، یه دقیقه میریدستشویی، میای میبینی بازی 2-2 تموم شده!

* هرچقدر هم دلیل منطقی واسه رید یه چیز داشته باشی، همیشه یکی اون
نزدیکی ها هست که بگه سرت کلاه گذاشتن عجیب!

« بقیه حقایق را در ادامه مطلب بخوانید... »


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه 1390/12/16ساعت 21 توسط ميثمــــ...|



 

الهی!

جوی تو روان و مرا تشنگی تا کی؟

این چه تشنگی است و قدحها میبینم پیاپی!

زین نادره تر که را بود هرگز حال..............من تشنه و پیش من روان آب زلال

عزیز دو گیتی،

چند نهان شوی و چند پیدا، دلم حیران گشت و جان شیدا، تا کی این استتار و تجلّی،

آخر کی بود آن تجلّی جاودانی؟

دستگیر که جز ز تو دستگیر نیست!

دریاب، که جز ز تو پناه نیست!

و سوال ما را جز ز تو جواب نیست!

و درد ما را جز ز تو دارو نیست!

و از این غم ما را جز از تو راحت نیست!

«خواجه عبدلله انصاری»

نوشته شده در شنبه 1390/12/13ساعت 16 توسط ميثمــــ...|



 

داشتم اتاقم رو مرتب میکردم که یکی از دفترهای دانشگاه رو دیدم و شروع کردم به ورق زدن و یک دفعه یه متنی رو دیدم که البته همون موقع ها نوشته بودمش بود... راستش دیدم که الان هم حرف دلم همینه و نه تنها بهتر نشدم که بدتر هم شدم... به خاطر همین قسمتی از این متن چند سال پیش رو میذارم شاید که حرف چند نفر دیگه هم باشه البته انشالله که نیست...!


« تغاســــ... »

مانند جنگ زده ای بی صلاح که با کف دست به استقبال شمشیر می رود و شمشیر زهر آلود را خون آلود میکند، خود را اسیر زهر میبینم و شکسته شده در برابر تیزی تیغ...

مانند ماهی آب ندیده می مانم و از نفسهای کشیده شده در عجبم.

مانند مسافر راهی هستم که یک سرش چاه است و یک سرش آه...

این مانند ها را چطور کنار هم بچینم...

آیا گردن من لیاقت تیزی شمشیرِ غلامانِ نوکرانِ نزدیکانِ یارانِ انصارِ شما را دارد؟

بیا راحتم کن بیا و بزن گردن این انسان نمای پست را...

بیا که این وضع صدها هزار بار از درد ذبح شدنم دردناکتر است...

بیا و نجاتم بده از این جهنم خود ساخته...

بیا...

(این قسمت رو نمی خواستم بنویسم ولی می نویسم...) :

دیگه نمی تونم... دیگه نمی شه... من رو چه به انتظار... من رو چه به این حرفا... آقا به خدا از فردا صورتم رو می زنم... من رو چه به ریش... بیا آقا جون شما رو به خدا بیا و گردنم رو بزن... شما رو به خدا راحتم کنید... این چه امتحانیه؟ خدایا من که شاگرد تنبله بودم ! آخه چرا باید اینجوری امتحان بشم، این امتحانا واسه مدرسه ی تیزهوشانه نه من دراز گوش هیچی نفهم... خدا جون، من که ازت گناه نمی خوام... به دادم برس...خدایا به فریادم برس...

« یا غیاث المستغیسین »

نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/11ساعت 0 توسط ميثمــــ...|



 

ماموریت ما در زندگی تغییر دادن جهان نیست، ما مامور تغییر خویشتن هستیم.

«اندرو متیوس»

نوشته شده در دوشنبه 1390/12/08ساعت 22 توسط ميثمــــ...|



 

حسن میمندی را گفتند: سلطان محمود چندین بنده ی صاحب جمال دارد

 که هر یکی بدیع جهانی اند، چگونه افتاده است که با هیچ یک از ایشان

 میل و محبتی ندارد چنان که با ایاز، که حُسن زیادتی ندارد؟

 گفت: هرچه به دل فرود آید، در دیده نکو نماید.

«منبع: گلستان سعدی»


حسن میمندی: از وزرای سلطان مسعود و محمود غزنوی.

ایاز: از غلامان خاص سلطان محمود.

نوشته شده در دوشنبه 1390/12/08ساعت 22 توسط ميثمــــ...|



 

«عشق ناب»

درست از همان لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن میخواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همانجا بماند. از حرفهای پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضع زندگی آنها آشنا شدم...

« بقیه داستان را در ادامه مطلب بخوانید »


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه 1390/11/29ساعت 0 توسط ميثمــــ...|



 

« روش زندگی... »

دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره بزرگتر میدهند...

اما دو قطعه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند!

پس هرچه سخت تر و قالبی تر باشیم، فهم دیگران برایمان مشکل تر و در نتیجه امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد...

آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ، به مراتب سرسخت تر و در رسیدن به هدف خود لجوج تر و مصمم تر است.

سنگ پشت اولین مانع اصلی می ایستد .

اما آب... راه خود را به سمت دریا میدهد.

در زندگی ، معنای واقعی سرسختی، استواری و مصمم بودن را، در دل نرمی و گذشت باید جست و جو کرد.

گاهی لازم است کوتاه بیایی... گاهی نمیتوان بخشید و گذشت... اما می توان چشمان را بست و عبور کرد.

گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری... گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی... ولی با آگاهی و شناخت و آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت.

«منبع: روزنامه اطلاعات»


آبــــ جاریــــ... : گاهی می شود آب بود، می شود آبی بود، می شود  پاک بود...

                     گاهی می شود... کاش برای یک لحظه و آنی ، مانند آب زلال بودم و جاری...

« درسته که معنی اسمم آب جاریه اما... به نظر خودم اصلاً این اسم برازنده ی من نیست...  »

نوشته شده در جمعه 1390/11/28ساعت 21 توسط ميثمــــ...|



 

راستش نمیدونم که این متن رو  لود کنم یا نه!! آخه این متن جاش اینجا نیست، باید توی یکی از دفترهام مینوشتمش اما از اونجاییکه همینجوری اینجا تایپش کردم ، همینجا هم لودش میکنم.


« اِی کاش... »

تنهایی حسن های زیادی داره، لذت خودش رو هم داره، هرچقدر هم آدم از تنهایی بدش بیاد ولی باز هم هر چند وقت یکبار برای یک لحظه هم که شده ، با خودش خلوت میکنه...

تنهایی به آدم آرامش میده، ذهن رو  آروم میکنه و به ما فرصت میده تا کمی هم با احساساتمون بازی کنیم.

تنهایی خوبه ولی به شرط اینکه زیاد نباشه، به شرط اینکه بدونی بالاخره یکنفر تو رو از تنهایی در میاره...

تنهایی ...

از بچگی چون تک پسر بودم و توی خونه  همبازی نداشتم ، میرفتم توی یکی از اتاقها و تنهایی بازی میکردم، از ماشین بازی و پلیس بازی گرفته تا حتی فوتبال رو هم توی خونه تنهایی بازی میکردم... نمیدونین که چقدر لذت میبردم ، هنوز هم بعضی وقتها هوس میکنم اینکار رو بکنم...

از بچگی تنهایی رو خوب یاد گرفتم و  به تنهایی عادت کردم...  همیشه وقتی توی خونه هم که هستم دوست دارم بیام توی این اتاق و تنها باشم...

توی تنهایی خودم به همه چیز فکر میکنم حتی به خود «تنهایی» ...

میدونین چیه؟ از همون بچگی هم میگفتم که آخرش یکی میاد که همبازی من بشه و من رو از تنهایی در بیاره، اما... بچگی که گذشت... حالا دیگه ۲۴ سالمه، اما هنوز هیچ همبازی نیست تا من رو از تنهایی دربیاره.

البته زیاد هم دنبال این نیستم که از تنهایی دربیام یه جورایی باید اعتراف کنم که همین تنهایی شده همبازی من، با هم خوب میسازیم...

راستش میترسم... میترسم یه نفر بیاد و من رو از تنهایی در بیاره  ولی خودش هم بشه یکی از دلایل تنهایی من... اون وقت دیگه با تنهایی هم نمیتونم بسازم...

میترسم یک نفر بیاد و من رو برای همیشه از این آرامشی که دارم جدا کنه...

سخته... واقعا سخته که ندونی چی کار باید کنی اما سخت تر از اون اینه که بدونی ولی نتونی...

دوره سختی رو دارم پشت سر میذارم، میدونم که این دوره هم میگذره اما اینکه چه جوری میخواد بگذره مهمه...

ای کاش کسی بود تا بود و نبودم باشد...

فکر کنم دیگه کافیه... داره دیرم میشه امروز بعد از دو هفته میخوام برم هیئت، امروز سالگرد تاسیس هیئته، هیئتی که اگر نبود و هر هفته اشک رو روزی من نمیکرد الان معلوم نبود کجا باشم...

نوشته شده در شنبه 1390/11/22ساعت 19 توسط ميثمــــ...|



 

« برای روضه... »

دارم میترکم... دلم روضه میخواد... دو هفته اس که هیئت نرفتم... دو هفته اس اشک نریختم... دو هفته کم نیست... از آقام امام حسین(ع) خجالت میکشم... دلم روضه می خواد و چشمم اشک... آقا جان میدونم چی کار کردم که راهم نمیدی اما اگه شما به ما پناه ندین ما باید کجا بریم؟

وقتی رفتم برای عمل ،مادرم گفت چشمت رو که عمل کردی تو روضه باید مراعات کنی تا چشمت به حالت قبلیش برنگرده... باور کنین داشتم از عمل کردن پشیمون میشدم، تا اینکه نظر دکتر رو پرسیدم و خیالم راحت شد، هفته پیش هم نرفتم چون چشمم هنوز نرمال نشده بود، ترسیدم که روضه سنگین بشه و من هم که دیونه ام... بعد از اینکه نرفتم کلی به خودم فحش دادم تازه فهمیدم که هیچی نیستم... فوقش میخواستم دو تا بزنم تو سر و صورتم دیگه ... کور نمیشدم که... اصلا گیریم کور میشدم بهتر از این بود که روضه رو از دست بدم و به این روزی که الان افتادم بیافتم...

قبلا هیچ جایی از زدن خودم توی روضه حرف نمیزدم ، میگفتم ریا میشه ، حالا اگه بگم میگن که میخواد بگه ما هم آره... اما چند وقتیه که فهمیدم این کارا توی جامعه ما دیگه ارزش حساب نمیشه الان میگن هر کاری دوست داری بکن اما توی روضه بلند گریه نکن... موقع سینه زدن لخت نشو... به خودت آسیب نرسون... الان حتی به ما میگن کافر...

بعد از این بود که دیگه خیالم از بابت ریا شدنش راحت شد، با خیال راحت میام و میگم که دلم برای زدن خودم اونم توی روضه تنگ شده اینقدر تنگ شده که بعضی موقع... ولش کنین اصلا حالم خوب نیست، آخه گریه رو از ما که بگیرن اینجوری میشیم...

دلم برای روضه تنگه...

یا امام حسین(ع) غلط کردم... بیخیال شو... دستم رو ول نکن آقا جان... دستم رو ول نکن.

 

نوشته شده در جمعه 1390/11/21ساعت 2 توسط ميثمــــ...|




مطالب پيشين
» ترنم جاریـــــ... (1)
» یاســـِ علی(ع)...
» ترنم جاریـــــ...
» دلم میگه... (16)
» لغات جاریـــــ...(17)
» یک جرعه حرفـــــ... (4)
» دو نقطه پرانتز بسته :) ... (9)
» نجوای دل... (4)
» دلم میگه... (15)
» پیامکـــ... (15)
Design By : ParsSkin.Com